تبليغاتX
خاطرات نجومی
خاطرات نجومی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
طبق معمول واسه اپ کردن رفتم یه سر زدم به newscientist.com و بازهم مطلب نجومی جدید خاصی نداشت! به جز این:

این یه عکسه از یه تاکسی فضایی که هنوز امتحان نشده. ساخت تاکسی های فضایی الان شده موضوع رقابت تو دنیا. قضیه اشونم اینه که حالا که ما داریم این همه دانشمند میفرستیم هوا و تا حد زیادی هم موفق بودیم چرا مردم عادی- البته نه خیلی عادی چون باید به شعل بابا خرپولی مایه داری هم کمه! اشتغال داشته باشی. حتی شاید مجبور باشی علاوه بر بابا خرپولی خودتم خر پول بشی که دو تایی رو هم بتونین یه نفر رو بفرستین!-نتونن برن فضا؟

بعدش دو تا مطلب داشت که منو کشوند بخونمشون. دومیش خیلی طولانی بود حوصله خوندنشو نداشتم . اولیشم فقط برداشت خودمو میذارم واستون. اصلنم حوصله ترجمه ندارم. البته خب مطالب اون مدلیم نبودن که توضیح و تفسیر بخوان و ترجمه. ادبیات خاصی هم نداشتن. عنوانش این بود " اوه، دو زبانه بودن توی کشور انگلیسی زبان -Oh, to be bilingual in the Anglosphere – "

خلاصه
یه نکته ی جذاب که ما هممون تاکید میکنم هممون می تونیم باهاش به انگلیسیا پز بدیم! نمیخام درباره ی تمدن و فرهنگ ایران و چمیدونم هوش و نبوغ ایرانی بگما. این یه موضوعیه که همه ی اونایی که انگلیسی زبان دومشونه میتونن به خاطرش به اونایی که زبان مادریشون انگلیسیه پز بدن! بعد اینکه متن خبر اولو خوندم یاد "دانشجو" افتادم که وبلاگش به اسم "ردیف آخر، صندلی آخر" تو لینکام هست. چند وقت پیش یه چیزی نوشته بود درباره جبر جغرافیایی که چرا من باید تو ایران به دنیا اومده باشم و زبانم باشه فارسی ولی اون خارجیه توی خارج به دنیا اومده باشه و از همون اول انگلیسی بلد باشه! خودش خیلی بانمک تر نوشته بود:"چرا من باید اینجا (ایران-قم.منزلمون!) به دنیا میومدم که زبون مادریم(چرا نمیگیم پدری؟!) فارسی بشه و یکی اونجا (امریکا-لوس انجلس-احتمالا خونشون!) به دنیا بیاد و زبون مادریش بشه انگلیسی(اونم تازه با لهجه آمریکایی)؟!"
طبق این مطلبی که من خوندم الان دیگه اونا باید بگن چرا من یه زبان بلدم و انگلیسیه و بقیه حداقل دو زبان بلدن که یکیش انگلیسیه. انگلیسیا تا اونجایی که من فهمیدم یاد گرفتن زبان دوم تو مدرسه هاشون اجباری نیس. یا حداقلم اگه باشه به اجباری تو مدرسه های ما نیس یعنی در واقع از 16 سالگی همه چی اختیاریه. واسه همین وقتی دیگه بحث اختیار میاد وسط زبان دوم رو بیخیال میشن. یعنی طبق اماری که داده بود فقط 25 درصد از مردم امریکا دو زبانه هستن! تازه گفته بود تو استرالیا حتی از اینم کمترن! البته تو اروپا اوضاع فرق داره ها! تقریبا بیشتر مردم دو زبانه ان. نه تنها تو بعضی کشورا مثل لوکزامبورگ – Luxembourg- که زبان رسمی شونم دو تاس بلکه حتی جایی مث فرانسه که زبان رسمیشون همون فرانسه اس و به زبانشونم خعلی افتخار میکنن.
حتی یه چیز دیگه که خیلی بامزه بود این بود که سال 2005 بین کشورای اتحادیه اروپا برگزار شده بود که ببینن کی به دو زبان تسلط داره که یعنی بتونی یه مکالمه انجام بدی. انگلیس و ایرلند از همه نمره شون یه جورایی میشه گفت پایین تر اومده بوده. تو این دو تا کشور 3/2-دو سوم- مردم فقط میتونن انگلیسی صحبت کنن.
تازشم علاوه بر همه اینا طبق یه خبر دیگه همون خبر دومی طولانیه با عنوان " تقویت مغز دو زبانه: دو زبان، دو فکر -Bilingual brain boost: Two tongues, two minds-" دو زبانه بودن کمک میکنه که سن دیر تر روی مغز اثر بذاره و یه جورایی مغز تنبل بشه و الزایمر و اوووون همه بیماری با خودش بیاره- بعد چرا من همین حالاشم خعلی همه چیز یادم میره؟-یه چیز دیگه دو زبانه بودن به مغز تو فعالیتهای ریاضی هم کمک میکنه –اینو خداییش من چشیدم!- به روابط اجتماعی افرادم خعلی کمک میکنه -اینم من با تمام وجود حس کردم- و یه چیزی که میدونم می دونین اینکه کمک میکنه زبانهای سوم و چهارم و بعدیاش رو ادم راحتتر یاد یگیره. بعد تازه فکرشو بکنین وقتی تعداد زبانا از دو تا میره بالاتر تمام این ویژگی هایی که واسه دو زبانه ها گفتم چند برابر میشه.
البته من همه ی مقاله ی دوم رو نخوندم. طولانی بود حوصله نکردم. ولی همین بس که الان ما از انگلیسی زبانا یعنی اونایی که زبان مادریشون-به قول دانشجو چرا نمیگیم پدری؟- انگلیسیه سر تریم. IQمون هم بالاتره!!
بگم این دو زبانه بودن حتما انگلیسی و یه زبان دیگه نیستا! مثلا اون اذری زبان که تو ایرانه هم میشه دو زبانه. یا اون عربه. یا اون کرده. واسه همینم هست که میگن انگلیسی یاد گرفتن واسه این جور ادما راحتتره. چون انگلیسی میشه زبان سومشون. تازه یاد گرفتن زبان دوم یعنی قرار گرفتن تو جو زبان دوم تا قبل از یه سالگی همه ی این تاثیراتی که گفتم رو بیشتر میکنه.
اخی خوش به حال بلستو نی نی ارکیده جون که با وبلاگ " Ginkgo" تو لینکام هست. اون از همون اول دو زبانه میشه. بابا انگلیسی مامان پارسی!
همین
Take care
Be successful

Byebye

پ.ن: امروز که داشتم وبگردی میکردم و تو لینکای این و اون دور میزدم یه سری از این مطلبای خنده دار دیدم که از این اعترافات بود. قبلا هم خونده بودم ولی خب دوباره خوندمشون. یکیشونو برای خواهرم که گفتم عملا 10 دقیقه ای خندید. اینقده که فکش درد گرفت. واسه شمام میذارم:

اعتراف میکنم ...
یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم
دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه
یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

نوشته شده در 91/02/21ساعت 12:37 توسط anonymous|

سلاااااااااااااااااااااااااااام

بازم یه خبر نجومی که میتونه بشه یه خاطره نجومی واسه هممون. بذارید طبق خبر اصلی تو سایت www.science.nasa.gov پیش برم:

ماه کامل همیشه به خاطر مشکلاتی که به بار میاره شهرت داره. مد موج های بلند، زوزه ی سگ ها، و همینطور بیدار کردن شما نصف شب واسه ی اینکه نورش از لای پرده ها میاد توی اتاق- و همینطور سحر کردن و مجنون و دیوونه کردن عاشقا تو فرهنگ ما. اگه نیمه شب 5 می 2012– همون 16 اردیبهشت 91خودمون- نور ماه بیدارتون کرد شاید دلتون بخواد که از رختخواب جدا شین و یه نیگایی بندازین. ماه کامل این ماه می یه ماه سوپره!- یه ماه گندههههههههههههههههه- به اندازه 14 برابر بزرگتر و 30 برابر پر نورتر از بقیه ماه های کامل سال 2012!

اصطلاح علمی واسه ی این پدیده " ماه حضیض" یا " perigee moon" هستش. ماه های کامل یا همون بدر همیشه اندازه هاشون با هم متفاوته و این به خاطر مدار بیضی شکل ماهه که به دور زمین می چرخه. دو طرف این مدار بیضی شکل رو "حضیض" و "اوج" میگن. بازوی حضیض مدار 50،000 کیلومتر نسبت به بازوی اوج به زمین نردیکتره.

این پدیده 3:35 صبح به وقت گرینویچ – یعنی 7:05 دقیقه صبح به وقت تهران- شروع میشه. یه دقیقه بعد قرار گرفتن تو نقطه ی حضیض ماه با خورشید و زمین توی یه خط قرار میگیره تا در حالت پرنورترین نقطه قرار بگیره.- دیگه باید از خواب پاشین.

از اونجایی که هیچ خط کشی تو اسمون نیس که شما بتونین باهاش بزرگی ماه رو اندازه بگیرین فقط با نسبت بندی و قوانین فیزیکه که دانشمندا تونستن بگن این ماه 14 برابر بزرگتره. برای اینکه حتی بزرگی ماه بیشتر از 14 برابر به چشتون بیاد میتونین صبر کنین وقتی ماه توی افق قرار گرفت به اون نیگا کنین. ماه همون ماهه با همون اندازه ولی به خاطر خطای دید ما فکر می کنیم بزرگتر شده.

البته اون موقع که این پدیده شروع میشه یعنی 7:05 صبح دیگه صبح شده واسه ما و اونقدرا روشنیش اذیتمون نمیکنه ولی خب شاید همین بشه یه توفیق اجباری که بتونیم موقع سرکار رفتن و دانشگاه و یا حتی مدرسه رفتن یه نیگایی به این تپلی بندازیم! البته من که چون شنبه از 8 کلاس ندارم اون موقع خوابم و نمیتونم ماه رو ببینم پس شما جای منو خالی کنین!

یه ذره خودم این خبرو تغیرش دادم و مثلا جذابترش کردم حتی یه جاهاییشم ننوشتم چون ناسا کلا علمی تر می نویسه نسبت به newscientist.com و همینم مطلباشو خشک میکنه. واسه همینم هست که خیلی خوندن خبراشو دوست ندارم.

take care

be successful

byebye

نوشته شده در 91/02/14ساعت 23:50 توسط anonymous|

سلااااااااااااااااااااااااااااام. این دفعه میخام یه ذره دلی بنویسم. نه خاطره نه علمی. فقط دلی. یه جورایی خودنویس. هرچی اومد تو مغز خودش فرمان به انگشت نوشته میشه.

چقده حس خوبیه پیدا کردن یه دوست جدید. من که شاید اگه بشمارم دوستای دور و نزدیکمو از هزار تا هم بزنه بالا ولی هنوزم وقتی یه دوست جدید پیدا میکنم انگار اولین دوستمه. عین بچگیا که توی دبستان کفشای قرمز پوشیده بودم. بعد یکی از بچه های همکلاسی بهم گفت چون کفشات قرمزه راهت نمیدن. منم گریه ام گرفت و مث همیشه پشت چادر مامانم قایم شدم. بعدم یه دوست که میشناختمش البته تا حدودی اومدو گفت ببین کفشای منم قرمزه. اشکالی نداره. یه حس خوب که یکی دیگه جز اونایی که همیشه باهاتن، همیشه دوست دارن، همیشه دوسشون داری، هست. هست و کمکت میکنه. هست که تنها نباشی.

چه حس خوبیه که یه دوست قدیمی که دلتنگشی بیاد و از خودش بهت خب بده. بیاد و بگه من برگشتم. بیا منتظرتم.

چه حس خوبیه وقتی دلت تنگه وقتی حوصله ات سر رفته و باید مدتها به مردم توی پیاده رو خیره بشی دوستت هندزفری اش رو باهات شریک بشه تا تو که گوشیت شارژ نداره هم اهنگ گوش بدی تا زمان زودتر بگذره. حتی اگه اهنگارو دوست نداشته باشی همین حس که داری به اون دوست نزدیکتر میشی خیلی شیرینه. شاید بچگانه به نظر بیاد ولی بعضی وقتا وقتی تو یه قدم برمیداری که به دوستی که دوستش داری نزدیک بشی و اون خودش قبل از رسیدن تو قدمش رو برمیداره انگار تمام راه نرفته رو رفته باشی. توی دانشگاه که الان دیگه حس میکنم توش غریبه نیستم خیلی این اتفاق خوشحالم میکنه.

روز اول که اومده بودم اینجا به جز یکی دو تا دوست قدیمی کسی رو نمیشناختم. با قوانین اینجا هم اشنا نبودم. همیشه باید قدم اولو غریبه برداره. خب منم غریبه بودم. قدمای اول با من بود ولی طرف نباید روشو بر میگدوند تا من این اجازه رو به خودم بد که قدمای بعدی رو هم بردارم. الان همه چیز عوض شده. با هم قدم برمیداریم.

چه حس خوبیه که به کسی که دوستش داری بالاخره بگی دوستت دارم. بعضی وقتا شایدم خیلی وقتا نمی تونی بگی دوستت دارم. نه اینکه تو نتونی. نه اینکه تو نخای. نه اینکه حس کنی مسخره ات میکنن. فقط از ترس اینکه نکنه طرف مقابل این حرف تو رو جدی نگیره. نکنه فکر کنه داری سرش کلاه میذاری. نکنه فکر کنه تعارفه. نکنه فکر کنه میخای ازش سو استفاده کنی.

چه حس خوبیه معجزه رو تو لحظه لحظه ی زندگیت حس کنی. حس کنی یکی داره نیگات میکنه با عشق. یکی که هرچی بخای بهت میده با لبخند. خب بعضی وقتام شاید اون چیزی که تو میخای فعلا نشه که بشه. ولی همین که مشکلات بقیه رو میبینی همین که مشکلات قبلی خودتو یادت میاد بعد لبخند رضایت الانتو روی لبات حس میکنی، تمومه! همیشه از مشکل الان من بزرگترم هست!

چه حس خوبیه هر روز صبح و بعد از ظهر سلام بدی. به زنده رودی که میدونی بهت انرژی میده. میدونی وقتی پرنده هاشو میبینی قند تو دلت اب میشه. چقده حس خوبیه که الان حس میکنی شهری که تو دوستش داری شهری که تو عاشقی داره هرچند کم هرچند فقط به اندازه چند تا کلمه "هفته اصفهان مبارک" بهش توجه میشه.

چه حس خوبیه وقتی داری از جلو هتل اسمان رد میشی دوستت بگه من از اون ماشینا میخام. و تو اینقدر غرق ارزوهات و اون ون توریستی شده باشی که هیچ ماشین دیگه ای رو ندیده باشی. هرچقدر هم که مدلش 2012 تر باشه.

چه حس خوبیه هر روز حس کنی داری به ارزوت نزدیکتر میشی حتی اگه ته دلت بلرزه که نکنه نشه؟ ولی بازم قرص و محکم وای میسی و به خودت میگی من میتونم. چرا نشه؟ تا الان شده از این به بعدم میشه!

چه حس خوبیه هر روز با هر قدمی که برمیداری یه قدم از بقیه جلوتر بیفتی هرچند هنوزم از خیلیا عقبی که باید باشی. وگرنه دیگه زندگی جذاب نیس. نه اینکه جلو بیفتی و با گرد قدمت جاده رو تیره و تار کنی تا کسی نیاد. جلو بیفتی تا بتونی دست بقیه رو هم بگیری راه رو بهشون نشون بدی و بگی از اون طرف! برو منم میام. کمک خواستی صدام کن.

چه حس خوبیه یکی ازت سوالی بپرسه هرچند جوابشم ندونی ولی کمکش کنی جوابو پیدا کنه. این یعنی اون انتظار داره ازت و این شیرینه. و اونم با علاقه بهت گوش بده تا جوابشو بگیره وبعدم با یه تشکر ساده یه حس خوب رو بهت هدیه بده.

چه حس خوبیه وقتی یکی از دوستات اشک توی چشاش حلقه زده، وقتی حالش گرفته استاد با اینکه بدونه نمیدونه کاری کنه بیاد بگه کاری از دست من بر میاد؟ این یعنی تو فقط یه شاگرد نیستی تو یه انسانی که هرچقدرم جایگاه اجتماعی مون با هم فاصله داشته باشه بازم برای من مهمی. بازم مهمه غمی نداشته باشه.

چه حس خوبیه وقتی غرق صحبتای استاد میشی وقتی با اینکه چشمات نمیتونه تا ته کلاس دنبالش کنه ولی گوشات تا اونجا باهاش میره اونم اینو درک کنه و وقتی میرسه به ردیف پشت سر تو نیگاهش دوخته بشه به نگاهت و تو بشی مخاطب خاصش.

چه حس خوبیه که با یه اهنگ غرق بشی و بری تو ارزوها. با یه اهنگ خاطرات شیرین گذشته ات رو ورق بزنی و ناخوداگاه یه لبخند بیفته گوشه ی لبت که نتونی جمعش کنی.

چه حس خوبیه وقتی یکی رو میبینی یا حتی فقط چند کلوم ازش تو وبلاگش میخونی حس کنی چقدر اشناس با اینکه مطمئن باشی تو زندگیت تا حالا یه ادم با این ویژگی ها رو ندیدی. و دلت بخاد بگی دوست دارم و به دلایلی که گفتم نتونی. وقتی بالاخره میگی انگار یه چیزی که اندازه ی سیاره مشتری تو گلوت گیر کرده بود رو حلش کرده باشی.

چه حس خوبیه وقتی میری و لیست ارزوهات رو نیگا میکنی ببینی به بعضیاش رسیدی به بعضیاش داری میرسی و بعضیاش هنوز باید براشون تلاش کنی. بچه ها حتمن همین الان برین و ارزوهاتونو یه جا بنویسین. واقعا خیلی شیرینه مرور ارزوهایی که الان تلاش واسشون رو که به یاد میاری، لحظات سختی رو که واسشون داشتی، و حتی بریدن از رفتن تو راهشونو رو به یاد میاری، خنده ات میگیره که چقده فکرای اون موقع ام مسخره بود!

اتوبوس رانی اصفهان واسه فرهنگ شهروندی و این حرفا توی ایستگاه ها به جای تبلیغ یه سری عکسا و جملات یه جورایی فرهنگ ساز! میزنه. این چند وقته موضوعشون تشکره. واقعا این حس خوبی که توی متناشون میگن رو من با دونه دونه سلول های بدنم حس میکنم. نه فقط وقتی ازم تشکر میشه حتی بیشتر وقتی تشکر میکنم. مخصوصا وقتی جوابم یه لبخنده با یه جمله ی خواهش میکنم.

چه حس خوبیه که ندونی دیگه کدوم یکی از حسای خوبتو بنویسی!

چه حس خوبیه که دوستت تا ته حسای خوب تو رو خونده باشه و حس خوبی هم پیدا کرده باشه که یه سری حس هایی که داره با حسای تو مشترکه!

دوستون دارم.

Take care

Be successful

Byebye

نوشته شده در 91/02/06ساعت 17:2 توسط anonymous|

س.ن: من این متنو شنبه شب نوشتم ولی نشد اپ کنم. یکشنبه هم علی اومد خونمون و انگشتمو در حین کشمش دادن بهش گاز گرفتو هنوزم درد میکنه. اعصابم هم حسابی خورد کرد. وقتمم حسابی گرفت نشد اپ کنم. شبش هم دوباره اینترنتمون قطع بود نشد .خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن که نذارن من اپ کنم. ولی امروز عزمم رو جزم کردم و رفتم به جنگ تمام موانع. الانم با اینکه علی خونمونه از دستش در رفتم. هیچ تغییری هم توی متن ندادم.

سلام علیکم. احوال شما. خوبین خوشین سلامتین. ای ما هم خوبیم بدک نیستیم. اهان صدام چرا خروسی شده! خب دوباره بعد 2 سال حساسیتم برگشته و این چند روزه از عطسه و گلودرد دیوونه شدم. تا حالا دکترم میگفت تحریک شده ولی امشب فهمیدم نه خیر. دوباره از اول شروع شده مادر جان!!! کاش تربیت بدنی گرفته بودما! الان دیگه مجبور نبودم بدوم و تحقیق می بردم.

خلاصه. میگن کار امروز به فردا مسپار ولی من میگم اپ علمی امروز به فردا بسپار!!! اخه من میخاستم پنجشنبه اپ کنم هرچی دنبال خبر گشتم جذاب نبود فقط یه دونه کوتاه. بعد امشب که میخاستم اپ کنم گفتم بذار یه سر دیگه به newscientist.comبزنم. دیدم دمش گرم خبر زده مشتی!

حالا اول اون خبرکوتاه جذاب پنجشنبه.

اهای معلمای علوم! اهای معلمای علوم! از این به بعد اب با روغن قاطی میشه! باور کنین! طبق این خبر:

"قطرات ابی که روی روغن شناور میشن میتونن به از بین بردن لکه ها کمک کنن."

خلاصه اش اینکه اگه یه قطره اب رو که روی روغنه ذره ذره اندازه اش رو افزایش بدیم جذب روغن میشه. واسه اینکه ببینین چه جوری برین اینجا تو newscientist.com فیلمشو ببینین. اصلنم گفتار نداره. فقط اهنگه. فقط بهتره بدونین این ازمایشو دانشمندا با روغن کانولا امتحان کردن و جواب داده.

خب خبر دوم. عشق من!!!نجوم؟ نه خیر اون یکی عشق من. رادا؟ اخه رادا تو newscientist.com چیکار میکنه؟ پنگوئن!!! من عااااااااااشق پنگوئنم – به روش داد ماس در ذلت نقاشی خوانده شود.

"شمارش پنگوئن ها از فضا"

اگه گفتین پنگوئنا کجان؟ من اولش فکر کردم اون حالت ردپا و سایه و اینا هست نزدیک اون کوه مشکی سمت چپ فکر کردم اونا پنگوئنان ولی...

برو تو خبر!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 91/01/28ساعت 19:59 توسط anonymous|

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امروز تفلد یکی از دوستامه که خعلی دوسش دارم. از اون دوستایی که دوست دارم همیشه خوشحالشون کنم و هیچوقت از دستشون ندم.

 اگه گفتین تفلد کیه؟

حالا فعلا بیاین


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 91/01/17ساعت 0:4 توسط anonymous|


آخرين مطالب
» بیاین به انگلیسیا پز بدیم!
» یه ماه گندهههههههههههههههههههههههههههه
» خودنویس
» علمی می نویسیم
» یه خبراییه
» راداجونم عاشششششششششششششششششششششششششششقتم
» محمدرضا هدایتی
» گل پامچال گل پامچال
» بالاخره شد!
» ابیانه 4
Design By : Pars Skin